تبليغاتX
:: حجم تنهایی ::

حجم تنهایی



سلام به همگي


حوصله وب آپ كردن ندارم

حوصله كامنت خودندم و جواب دادن ندارم

پس لطفا نه كامنت خصوصي و نه كامنت معمولي بزاريد

البته قسمت نظرات و غير فعال كردم لطفا نريد ت پست هايي كه هنوز نظراتشون فعاله نظر بديدن


ممنون از همگي




+نوشته شده دریکشنبه 30 فروردین1388ساعت 8:12 توسط زینب

دلمو بردي باز از نو ديگه چي ميخوايي؟

دارو ندارم مال تو ديگه چي ميخوايي؟

برو بزار بسوزم با بي كسي هام

برو بزار بمونم با دلواپسي هام

هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن

شمعمو پيشم بزارو برو و خاموشم نكن

اگه يه روزي ورق زدي دفتر خاطراتتو

يادت بياد قلب منو ميشينه چشم به راه تو

آره برو ولي بدون اينجا يكي برات مي مرد

باور نكردي عشقشو اگه قسم ميخورد

ميري برو فقط اينو يادت باشه عزيز

اشك زلالتو جلو غريبه ها نريز

هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن

+نوشته شده درسه شنبه 20 اسفند1387ساعت 8:8 توسط زینب |

توي يه كوير دور يه درختي خسته بود يه درختي نا اميد كه دلش شكسته بود

روي اون درخت پير يه طناب پاره بود اون طناب دار يه عاشق بيچاره بود

شبي از شبهاي غم كه هوا گرفته بود رفنش رو به كوير به كسي نگفته بود

رفت و رفت تا كه رسيد اون طناب دارو بست

به دلش گفت كه بايد ديگه از دنيا گذشت طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت

چشماشو بست و ديگه رو لبش خنده نداشت

پاره شد طناب تا جوون قصمون بدونه كه

حتي مرگ نميشه چاره اون

چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه اي زد طناب دارشو گرفت

يه دفعه ناله زد ناله زد از بي كسي كه فقط يه چاره داشت

رنگ خودباوري رو توي خاطرش گذاشت

رفت و تا آخر عمر دست به خودكشي نزد

به شباي بي كسيش رنگ خودباوري زد

حالا اون توي اين زمان

ديگه دلشكسته نيست

ديگه تو حسرت و فكر عمر رفته نيست

زندگي همينه اگه خودتو باور نكني هر اتفاقي واست ميافته

از تمام فرصتاتون استفاده كنين

هيچ وقت نگين ديره بيخيالش گذشت مهم نيست

مهمه و ديرم نيست ميتوني از همين الان شروع كني

هميشه تو همه چي بهترين باشين

اگه خودت بخوايي ميشه

+نوشته شده درسه شنبه 29 بهمن1387ساعت 14:12 توسط زینب

سلام دوستان...

تو این پست چندتا از آهنگهای انقلاب گذاشتم

واسه این که به یاد اون موقع باشیم

و به یاد همه شهدا و

شهید علی ماندگار که از شهدای فتح المبین هستن

تنها یار تنهایی های من

روحش شاد...

آهنگ اول آهنگ الله الله که واقعا قشنگه

الله الله الله

* به لاله در خون خفته

* بوی گلو سوسن و یا سمن آید

* بهاران خجسته باد

* الا معمار و طراح حرم برخیز

* هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید

براي دانلود فقط روي اسم آهنگها كليك كنيد...

+نوشته شده دریکشنبه 29 دی1387ساعت 2:4 توسط زینب

قيامت بي حسين غوغا ندارد

شفاعت بي حسين معنا ندارد

حسيني باش كه

در محشر نگويند

چرا پرونده‌ات امضا ندارد

التماس دعا

هر کجا که رفتید همه رو که دعا کردین منو هم آخرش دعا کنید.

+نوشته شده دردوشنبه 16 دی1387ساعت 2:6 توسط زینب

 

 

چرا خودكشی گناهه كبيره است ؟چرا؟ وقتی بهانه ای برای زندگی نيست

چرا باید ادامه داد و رنجها رو تحمل كرد. برای آمدنم كه اختيار ندارم برای

موندنم چي؟ خدايا چرا؟ چرا اجازه موندن و رفتن و از من ميگيری مگر خودت

نگفتی شما انسانها اشرف مخلوقات منيد آخه اين چه اشرف وخليفه ايست كه

حتی اجازه مردن هم  نداره؟ نمی خواهم زندگی كنم چرا هم نداره من حالا

شيفته‌ي مرگم

خدايا در برابرت زانو ميزنم التماس می كنم به من اجازه مردن بدي همه از

تو زندگي مي خوان و خوشبختی و خيلی چيزهای ديگر اما من از تو فقط

مرگ ميخوام و اين تنها و آخرين خواسته ام از توست.

خداياااااااااااااااااااااااااااااااا

همينو فقط ازت ميخوام

 

+نوشته شده درچهارشنبه 13 آذر1387ساعت 1:24 توسط زینب |

 

 

خواب ديدم خواب اين كه مرده‌ام

خواب ديدم خسته و افسرده‌ام

 

روي من خروارها از خاك بود

واي قبر من چه وحشتناك بود

تا ميان گور رفتم، دل گرفت

قبركن، سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود

ناله مي‌‌كردم وليكن بي جواب

تشنه بودم، تشنه ي يك جرعه آب

خسته بودم هيچكس يارم نشد

زان ميان، يك تن خريدارم نشد

هركه آمد پيش حرفي راند و رفت

سوره حمدي برايم خواند و رفت

نه شفيعي، نه رفيقي، نه كسي

ترس بود وحشت و دالواپسي

 

+نوشته شده درشنبه 18 آبان1387ساعت 0:58 توسط زینب |

  

+نوشته شده درسه شنبه 30 مهر1387ساعت 19:28 توسط زینب |

 

 

آزاده جون بهت تبريك ميگم اميدوارم هميشه و همه جا موفق باشي نازنينم

 

 

دوستت دارم

 

آزاده یکی از بهترین دوستامه

اونو خیلی دوسش دارم چون واقعا خانومه

خوشحالی اون خوشحالی منه

نارحتی اون که اصلا نمیتونم ببینم ناراحتی من

موفق باشی عزیزم

 

+نوشته شده درشنبه 13 مهر1387ساعت 7:30 توسط زینب |

 

من مي خواستم كه با تو بمونم تا هميشه

اما تو رفتي و نگفتي عاقبت اين دل من چي ميشه

حالا چرا باز برگشتي ميگي بي تو نميشه

نمي خوامت ديگه برو گمشو از جلو چشام واسه هميشه

روز اولي كه ديديمت تو نگاه فهميدم كه رسيدم بهت

اومدي جلو دادي به من دوتا دستت

خنديدي گفتي تنهايي شده بسه

بگو چرا يهو عاشقت شدم چرا براي تو زنده ميشودم

چون تو دست گرمت عشقو ديديم

من اونيم كه بهش ميخنديدم

تو ميگفتي عاشق شدي مثل من

نترس بيا جلو قلبتو بدش به من

حالا بيا بشين پيش من عشق من

واسه بوسه از لبات من تشنه‌ام

يهو دلمو گرفتي تو به بازيچه و گفتي اگه دوستم داري بهم ثابت كن

همه چي بهت ثابت كردم اما

تو باور نداري 

  

 

+نوشته شده دردوشنبه 8 مهر1387ساعت 8:37 توسط زینب |

وفات بانوی بزرگ اسلام تسلیت باد

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 8:33 توسط زینب |

شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن

 

ماه رمضان تبریک میگم

ماه واقعا قشنگیه من به شخصا این ماهو خیلی زیاد دوست دارم

روزه نمازاتون قبول باشه

قدر این ماهو بدونین خیلی ماهه

التماس دعا

 

سر افطار دعا یادتون نرهاااااااا

منم دعا کنین

هم اکنون نیازمند دعاهای شما هستم

 

+نوشته شده درچهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 13:1 توسط زینب |

خيلي سخته که بغض داشته باشي

اما نخواي کسي بفهمه ...

 

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ،

جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ..

 

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،

بعد بفهمي دوست نداره ...

 

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

  

خيلي جالبه آخرش هميشه تنها ميموني

 

+نوشته شده درشنبه 9 شهریور1387ساعت 15:59 توسط زینب |

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه
"
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
:
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند
.
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+نوشته شده درپنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 6:40 توسط زینب |

 

اولین روز امامت آقاست.

بعد مدتها خوشحالیم. چقدر برای من اس ام اس آمد . چقدر شوق .. چقدر امید

چقدر انتظار

عزیز دل ماست .. سرور ما .. تاج سر ما .. و ما چقدر به این مولا مفتخریم .

به مولای آبها و زلالی ها . ..

امروز قند توی دلمان آب می شود . غصه ها کم رنگند تنها دوری شماست

(مولای من ) که ته رنگ غروب را در دلمان نشانده ..

منتظریم ..

و نگاهمان به در مانده تا .. برگردی!

می شود آیا با گلهای نرگس نگاهت ما را با عطر غزلهای بیداری آشنا کنی ؟!

با آفتاب و آسمان ؟!

با مهر!؟

 

+نوشته شده درشنبه 26 مرداد1387ساعت 11:31 توسط زینب |