حجم تنهایی |
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
+نوشته شده درپنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 6:40 توسط زینب |
اولین روز امامت آقاست. بعد مدتها خوشحالیم. چقدر برای من اس ام اس آمد . چقدر شوق .. چقدر امید چقدر انتظار عزیز دل ماست .. سرور ما .. تاج سر ما .. و ما چقدر به این مولا مفتخریم . به مولای آبها و زلالی ها . .. امروز قند توی دلمان آب می شود . غصه ها کم رنگند تنها دوری شماست (مولای من ) که ته رنگ غروب را در دلمان نشانده .. منتظریم .. و نگاهمان به در مانده تا .. برگردی! می شود آیا با گلهای نرگس نگاهت ما را با عطر غزلهای بیداری آشنا کنی ؟! با آفتاب و آسمان ؟! با مهر!؟
+نوشته شده درشنبه 26 مرداد1387ساعت 11:31 توسط زینب | هيچوقت منو نفهميدي هيچوقت كنار هر قطره اشكم هزار خاطره دفنه اينقدر خاطره داريم كه گويي قد يه قرنه گلو مي سوزه از اين عشق عشقي كه مثل زهره ولي بي عشق تو هردم خنده با لبهاي من قهره درسته با مني اما به اين بودن نيازارم تو كه حتي با چشماتم نميگي آه دوستت دارم اگه گفتي دوستت دارم فقط بازي لبهات بود وگرنه رنگ خودخواهي نشسته توي چشمات
هر چي عشقه تو ي دنيا من ميخواستم مال باشه اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه فكر ميكردم با يه بوسه با تو همخونه ميمونم نميدونستم نميشه آخه بي تو نميتونم
گِلِه ميكنم من از تو، از تو كه اين همه بي رحمي هزار بار مُردم از عشقت، تو كه هيچ وقت نمي فهمي چشام همزاد اشك و خون دلم همسايه آهه، زمونه، گرگ و عشق تو شبيه مكر روباهه شدم چوپان ساده لوحه، كنار گله ي احساس چه رسمي داره اين گَلِّه سر چنگال گرگ دعواست
تو ايقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه ببخش خوبم، اگه اين عشق حيلهي تورو رو كرد نفرين به دل سادهكه به چنگال تو خون كرد
هر چي عشقه تو ي دنيا من ميخواستم مال باشه اما تو نخواستي باز من تنهايم
+نوشته شده درچهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 5:35 توسط زینب |
گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست!! تا گرانبهاترین چیزها را از انسان نگیرد!! اشک به او نخواهد داد ........از من گرفت و به من داد .
مجنون!؟ هنگامی که زیبای جهان از نظر مجنون به خاک سپرده شد مجنون خود را به مزار معشوقه رساندسنگ قبر را در بغل گرفت و از دل بزاری گریست و سعادت آن را یافت که در جوار لیلی جان به جهان آفرین تسلیم کند .!! ولی ای طبیعت ستمگر تو این سعادت بی نظیر را هم از من دریغ داشتی!؟
+نوشته شده درسه شنبه 15 مرداد1387ساعت 14:44 توسط زینب |
سلام دوستاي گلم بعد از ۹ ماه آپ كردم چون نميدونستم چي چي آپ كنم يه عكس گذاشتم
+نوشته شده دردوشنبه 7 مرداد1387ساعت 16:2 توسط زینب | |
روزهاي كودكي: پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب |