حجم تنهایی |
|
|
خواب ديدم خواب اين كه مردهامخواب ديدم خسته و افسردهام روي من خروارها از خاك بود واي قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم، دل گرفتقبركن ، سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ناله ميكردم وليكن بي جوابتشنه بودم، تشنه ي يك جرعه آب
خسته بودم هيچكس يارم نشد زان ميان، يك تن خريدارم نشد
هركه آمد پيش حرفي راند و رفتسوره حمدي برايم خواند و رفت
نه شفيعي، نه رفيقي، نه كسي ترس بود وحشت و دالواپسي
+نوشته شده درشنبه 18 آبان1387ساعت 0:58 توسط زینب | |
روزهاي كودكي: پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب |