حجم تنهایی |
|
|
توي يه كوير دور يه درختي خسته بود يه درختي نا اميد كه دلش شكسته بود روي اون درخت پير يه طناب پاره بود اون طناب دار يه عاشق بيچاره بود شبي از شبهاي غم كه هوا گرفته بود رفنش رو به كوير به كسي نگفته بود رفت و رفت تا كه رسيد اون طناب دارو بست به دلش گفت كه بايد ديگه از دنيا گذشت طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت چشماشو بست و ديگه رو لبش خنده نداشت پاره شد طناب تا جوون قصمون بدونه كه حتي مرگ نميشه چاره اون چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه اي زد طناب دارشو گرفت يه دفعه ناله زد ناله زد از بي كسي كه فقط يه چاره داشت رنگ خودباوري رو توي خاطرش گذاشت رفت و تا آخر عمر دست به خودكشي نزد به شباي بي كسيش رنگ خودباوري زد حالا اون توي اين زمان ديگه دلشكسته نيست ديگه تو حسرت و فكر عمر رفته نيست
زندگي همينه اگه خودتو باور نكني هر اتفاقي واست ميافته از تمام فرصتاتون استفاده كنين هيچ وقت نگين ديره بيخيالش گذشت مهم نيست مهمه و ديرم نيست ميتوني از همين الان شروع كني هميشه تو همه چي بهترين باشين اگه خودت بخوايي ميشه
+نوشته شده درسه شنبه 29 بهمن1387ساعت 14:12 توسط زینب |
روزهاي كودكي: پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اسفند 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب |